تبليغاتX
روزگاری

روزگاری

سعی می کنم از همه چیز بگم

ویرون ویرنم

سرخ صورتم از سیلی ، اما زرد تنم
یوسف هم دست حق و پاره پاره پیرهنم
یوسف هم دست حق و پاره پاره پیرهنم

از درون همه ویرونم ، اما ظاهرم آباد
شهر خاموشانه قلبم ، رو لبام پره فریاد
من همه نقدینه هام رو پای عاشقی دادم
پا به زنجیر و اسیرم ، اما از خودم آزاد
سرخ صورتم از سیلی ، اما زرد تنم
یوسف هم دست حق و پاره پاره پیرهنم
یوسف هم دست حق و پاره پاره پیرهنم

آبروم رفته از دست آوازه های عشق
مونده ام بی پناه ، پشت دروازه های عشق
روز بی ابرم و مثل خارم به چشم شب
قلب من شده باز ، سپر تازه های عشق
سرخ صورتم از سیلی ، اما زرد تنم
یوسف هم دست حق و پاره پاره پیرهنم
یوسف هم دست حق و پاره پاره پیرهنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 20:31  توسط من  | 

روزگار

با این اعصاب گهی چه کنم
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 18:28  توسط من  | 

از روزگار..

می خوام از امروز اینجا بنویسم نمی دونم می تونم یا نه ولی می خوام به عنوان خاطرات هم که شده بنویسم . فقط می دونم خیلی حرف دارم نتونستم کسی رو پیدا کنم که بهش بگم و خودم خالی کنم ...به نظرم اینجا بهترین جاست خیلی دلم پر خیلی. فقط امید وارم که واقعا اینجا همه چیز خصوصی بمونه.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 13:46  توسط من  |