سرنوشت
صبح رفتم نهبندان نزدیک زاهدان .
سعی می کنم از همه چیز بگم
صبح رفتم نهبندان نزدیک زاهدان .
الان به دلیل یه کار پروژهای مربوط به وزارت صنایع مجبورم به استان های مختلف سفر کنم دو هفته پیش مشهد وهفته گذشته یزد و این هفته اهواز و هفته اینده بیرجند و ...
تنها بودم تنها تر شدم اما خوبی هایی هم داره احساس می کنم یکم از اون دوران مجردی تو من زنده شده و شخصیت اون دوران رو که خیلی هم دوسش داشتم رو دارم دوباره تجربه می کنم.
اما از اون ور تو تهران همه چی به هم ریخته زنم با مدیرش دعواکرده و اومده بیرون و حالا بیکاره و غرش و سر من میزنه که تو چرا پشت من نیستی در صورتی که من مطمئنم اشکال از خودش.
منو فراری داده چه برسه به این بدبختهایی که به خاطر اشنایی با من بهش کار دادن.
ولی دلم برای دخترم خیلی تنگ می شه .
تنهایی خیلی چیزها به ادم یاد میده می فهمی که کجا اشتباه کردی که حالا داری پاشو می خوری.حتی از روی تلفن هایی که بهت میشه و از روی حرفها می فهمی که کی واقعا نگرانت شده و کیا واقعا دوست دارن .
خلاصه که فقط مادر و فقط مادر.
خدایا شکرت.
خبر از خودم ندارم.
ببار ای نم نم باران
زمین خشک را تر کن
سرود زندگی سر کن
دلم تنگ دلم تنگ
سرود زندگی سر کن
دلم تنگ دلم تنگ
طلسم كور اين گره يه لحظه وا نميشه
طناب سرنوشت من تنها پل عبوره
اما به بيراهه ميره با گرهي كه كوره
احساس می کنم الان در ۳۲ سالگی می فهمم که تصمیمات و کارهایی که کردم خوب بودن یا بد در صورتی که خیلی از هم سن و سالهای من تو همون موقع اینو درک می کردن.نمی دونم چرا من اینقدر تاخیر فاز دارم.
الان می دونم معیار های انتخاب همسر چیه و معیار های من در زمان انتخاب با اینکه ۲۹سال داشتم چقدر بچهگانه بودن.
یا در محیط کار چگونه باید برخورد کنی که مثلا ۳ سال دیگه هم بتونی مثل روزهای اول شخصیت و موقعیت خودتو از دست ندی.
یا حتی در مورد درس خوندن در دوران دانشگاه و یا برخورد با دوستان و یا فامیل .
نمیدونم این احساس درست هست یا نه ولی فکر می کنم در گذشته زیادی گند زدم.
حالا با یه زن و یه بچه و ۳۲ سال سن دیگه باید دهنمو ببندم و تحمل کنم.
فکر می کنم با خودم که خوب پسر احمق تو تو زندگی این همه سختی کشیدی دوره کودکی که مصادف شد با زمان جنگ که پدر من چون ارتشی بود تمام اون زمان جبهه بود بعد دوران دبیرستان و بعد دانشگاه و سختی ها و سر در گمی های اون زمان ولی با حمایت خانواده به یه جایی رسوندی و یه مدرک مهندسی گرفتی بعد زمان کار کردن که هر جا که میشد برای کار می رفتم و کار می کردم به طوری که موجب تعجب همه شده بودم تازه داشتم تو زندگی پله های ترقی رو طی می کردم و تو اخرین شرکت قبل از ازدواجم تو سال ۸۴ من یکی از مدیران جوان و پر تلاش بودم که خیلی هم اسم در کرده بودم و چون تو صنعت خودرو فعالیت میکنم همه منو داشتن می شناختن و رابطه های خوبی داشتم پیدا می کردم اما یه دفعه تو همون شرکت یکی از منشی ها رفت رو مخ ما و هی ما رو انگولک کرد هی پیغام می داد و به قول معروف با دست پیش کشید و با پا پس می زد و منو درگیر خودش کرده بود خلاصه ما هم که خیلی به خودمون اطمینان داشتیم همین جور رفتیم جلو تا یه روز دیدم قرار عقد گذاشتیم و حالا اون خانوم سه ساله زن من و یه بچه هم داریم.
از یه خانواده کاملا فرهنگی رفتم تو یه خانواده که تنها فرد تحصیل کرده همین خانوم من بود که لیسانس زبان داشت بقیه اونها عبارت از سه برادر دیپلم ارذل و یه مادر افسرده و یه پدر که فقط به خودش فکر می کنه و کارش تو شهرستان و ماهی ۴ یا ۵ روز می یاد و بر می گرده و همیشه هم بساط مشروبش وسطه.
مادر من یه معلم که تو نبود پدرم سالها ما هارو به دندون کشید پدرم یه نظامی که دهنش سرویس شد تاماهارو بزرگ کنه و خودش می گه من جلوی گلوله بچه بزرگ کردم خواهرم الان داره دکترای مکانیک می خونه تو کانادا و اینجا فوق لیسانسو توشریف گرفت شوهرشم مثل خودش تقریبا برادرهام یکی پزشک و برادر کوچیکم داره مهندسی مکانیک سراسری می خونه و الان با وجود دانشجو بودن از من که هفت سال سابقه دارم موفق تر داره کار می کنه.
این اختلاف فرهنگ و نگرش تازه داره خودشو نشون می ده .
قطعا اشتباه از من بوده ولی الان دیگه دیره اینها رو فقط می نویسم تا دلم خالی شه.
امید وارم بتونم یه راه خوب برای تعادل در زندگی و کار و این اعصاب بهم ریخته پیدا کنم چون فعلا تمرکز تو هیچی ندارم و احساس می کنم دارم عقب گرد می کنم.
خدایا کمکم کن.
به تقویم ۸۷نگاه می کنم و یاد تمام خاطراتی می افتم که تو این سال اتفاق افتادن.
تو این سال دخترم به دنیا اومد ،به خونه خودمون نقل مکان کردم ،خیلی کارهای دیگه ولی در کنار این اتفاقات خوب خیلی هم سخت گذشت.
به تقویم سال ۸۸ نگاه می کنم و با خودم میگم یعنی در پایان سال دیگه من تو چه فکری خواهم بود ،سال دیگه چه جور سالی خواهد بود از الان که همه میگن سال سختی از نظر اقتصادی خواهد بود.
به هر حال تصمیم گرفتم کاری که همیشه تو فکرم بود رو سال اینده عملی کنم یا خوب خواهد بود یا به فنا می روم ولی ارزش داره.
الان احساس می کنم بریدم.
همیشه خواستم همه مسوولیت ها رو به دوش بگیرم.
کمتر به دیگران به خصوص زنم فشار بیاد ولی حالا می بینم همه اون کار ها شده وظیفه من و حالا اگر انجام ندم با بد رویی مواجه می شم.
باید شرایط عوض بشه وگر نه من داغون می شم.
تو این دنیا هر چیزی یه حدی داره حتی محبت کردن.
به تجربه دیدم محبت دوست و اشنا و همسر و به طور کلی همه تا یه حدودی وجود داره و همه کنترل شده از دلشون خرج می کنن اما تنها کسی که محبت بی حساب و بی حد داره و حتی اگر تو حالیت نشه و حواست نباشه بازم اون محبت می کنه مادر و بس.
حواسم باشه که این نعمتو تا دارم قدرشو بدونم بقیه داستانها همه کشک است.
اگر اون سالی که باید از ایران می رفتم ،می رفتم . اگر از اون کاری که داشتم توش پیشرفت میکردم بیرون نمیومدم ،اگر یکم بیشتر تو زندگی سماجت به خرج میدادم ،اگر اون دختری که مادرم اون همه با دلسوزی برام انتخاب کرده بود گرفته بودم ،اگر اون گیتار لعنتی رو که اینهمه دوستش داشتم که نزدیک به ۷ سال مرتب تمرین کردم وحتی به خاطرش رفتم تو یه کارگاه مثل کارگرها موندم تا حتی روش ساختشو یاد بگیرم ،ولش نمیکردم.اگر تو دانشگاه اونهمه سر به هوایی نمی کردم ،اگر ،اگر،اگر.............
الان اینهمه حسرت تو دلم نبود .
خیلی راهمو عوضی رفتم خیلی این شاخه اون شاخه کردم ،خیلی کارها رو فقط برای راضی کردن دیگران کردم ،به خودم لطمه زدم، قدر خودمو ندونستم ،نا شکری کردم ،ولی حداقل برام یک چیز مونده که اگر درست ازش استفاده کنم می تونم از نو شروع کنم .تجربه.
فقط امید وارم که این همه شکست ارزش اون تجربه رو داشته باشه.
برای من شده یه گهی خوردم که بد جوری توش موندم ،حتما میگید چی ،دو سال پیش زن گرفتم .