تبليغاتX
روزگاری

روزگاری

سعی می کنم از همه چیز بگم

كلاف سرنوشت من سردرگمه هميشه


طلسم كور اين گره يه لحظه وا نمي‌شه


طناب سرنوشت من تنها پل عبوره


اما به بيراهه ميره با گرهي كه كوره

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 8:45  توسط من  | 

زندگی

احساس میکنم زمان برای تکامل عقلی انسان ها یکی نیست یعنی نمی شه گفت مثلا همه ادمهایی که ۳۰ سال دارن دارای توان تصمیم گیری و فکر یکسان هستند.

احساس می کنم الان در ۳۲ سالگی می فهمم که تصمیمات و کارهایی که کردم خوب بودن یا بد در صورتی که خیلی از هم سن و سالهای من تو همون موقع اینو درک می کردن.نمی دونم چرا من اینقدر تاخیر فاز دارم.

الان می دونم معیار های انتخاب همسر چیه و معیار های من در زمان انتخاب با اینکه ۲۹سال داشتم چقدر بچهگانه بودن.

یا در محیط کار چگونه باید برخورد کنی که مثلا ۳ سال دیگه هم بتونی مثل روزهای اول شخصیت و موقعیت خودتو از دست ندی.

یا حتی در مورد درس خوندن در دوران دانشگاه و یا برخورد با دوستان و یا فامیل .

نمیدونم این احساس درست هست یا نه ولی فکر می کنم در گذشته زیادی گند زدم.

حالا با یه زن و یه بچه و ۳۲ سال سن دیگه باید دهنمو ببندم و تحمل کنم.

فکر می کنم با خودم که خوب پسر احمق تو تو زندگی این همه سختی کشیدی دوره کودکی که مصادف شد با زمان جنگ که پدر من چون ارتشی بود تمام اون زمان جبهه بود بعد دوران دبیرستان و بعد دانشگاه و سختی ها و سر در گمی های اون زمان ولی با حمایت خانواده به یه جایی رسوندی و یه مدرک مهندسی گرفتی بعد زمان کار کردن که هر جا که میشد برای کار می رفتم و کار می کردم به طوری که موجب تعجب همه شده بودم تازه داشتم تو زندگی پله های ترقی رو طی می کردم و تو اخرین شرکت قبل از ازدواجم تو سال ۸۴ من یکی از مدیران جوان و پر تلاش بودم که خیلی هم اسم در کرده بودم و چون تو صنعت خودرو فعالیت میکنم همه منو داشتن می شناختن و رابطه های خوبی داشتم پیدا می کردم اما یه دفعه تو همون شرکت یکی از منشی ها رفت رو مخ ما و هی ما رو انگولک کرد هی پیغام می داد و به قول معروف با دست پیش کشید و با پا پس می زد و منو درگیر خودش کرده بود خلاصه ما هم که خیلی به خودمون اطمینان داشتیم همین جور رفتیم جلو تا یه روز دیدم قرار عقد گذاشتیم و حالا اون خانوم سه ساله زن من و یه بچه هم داریم.

از یه خانواده کاملا فرهنگی رفتم تو یه خانواده که تنها فرد تحصیل کرده همین خانوم من بود که لیسانس زبان داشت بقیه اونها عبارت از سه برادر دیپلم ارذل و یه مادر افسرده و یه پدر که فقط به خودش فکر می کنه و کارش تو شهرستان و ماهی ۴ یا ۵ روز می یاد و بر می گرده و همیشه هم بساط مشروبش وسطه.

مادر من یه معلم که تو نبود پدرم سالها ما هارو به دندون کشید پدرم یه نظامی که دهنش سرویس شد تاماهارو بزرگ کنه و خودش می گه من جلوی گلوله بچه بزرگ کردم  خواهرم الان داره دکترای مکانیک می خونه تو کانادا و اینجا فوق لیسانسو توشریف گرفت شوهرشم مثل خودش تقریبا  برادرهام یکی  پزشک و برادر کوچیکم داره مهندسی مکانیک سراسری می خونه و الان با وجود دانشجو بودن از من که هفت سال سابقه دارم موفق تر داره کار می کنه.

این اختلاف فرهنگ و نگرش تازه داره خودشو نشون می ده .

قطعا اشتباه از من بوده ولی الان دیگه دیره اینها رو فقط می نویسم تا دلم خالی شه.

امید وارم بتونم یه راه خوب برای تعادل در زندگی و کار و این اعصاب بهم ریخته پیدا کنم چون فعلا تمرکز تو هیچی ندارم و احساس می کنم دارم عقب گرد می کنم.

خدایا کمکم کن.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 17:14  توسط من  | 

عید88

سال داره تموم می شه و تنها ۳ روز دیگه از سال ۸۷ مونده.

به تقویم ۸۷نگاه می کنم و یاد تمام خاطراتی می افتم که تو این سال اتفاق افتادن.

تو این سال دخترم به دنیا اومد  ،به خونه خودمون نقل مکان کردم ،خیلی کارهای دیگه ولی در کنار این اتفاقات خوب خیلی هم سخت گذشت.

به تقویم سال ۸۸ نگاه می کنم و با خودم میگم یعنی در پایان سال دیگه من تو چه فکری خواهم بود ،سال دیگه چه جور سالی خواهد بود از الان که همه میگن سال سختی از نظر اقتصادی خواهد بود.

به هر حال تصمیم گرفتم کاری که همیشه تو فکرم بود رو سال اینده عملی کنم یا خوب خواهد بود یا به فنا می روم ولی ارزش داره.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 14:59  توسط من  | 

خواهرم می گفت اگر همیشه انرژی دهنده به دیگران باشی به خصوص که قدرتم ندونن یکدفعه می بری .

الان احساس می کنم بریدم.

همیشه خواستم همه مسوولیت ها رو به دوش بگیرم.

کمتر به دیگران به خصوص زنم فشار بیاد ولی حالا می بینم همه اون کار ها شده وظیفه من و حالا اگر انجام ندم با بد رویی مواجه می شم.

باید شرایط عوض بشه وگر نه من داغون می شم.

تو این دنیا هر چیزی یه حدی داره حتی محبت کردن.

به تجربه دیدم محبت دوست و اشنا و همسر و به طور کلی همه تا یه حدودی وجود داره و همه کنترل شده از دلشون خرج می کنن اما تنها کسی که محبت بی حساب و بی حد داره و حتی اگر تو حالیت نشه و حواست نباشه بازم اون محبت می کنه مادر و بس.

حواسم باشه که این نعمتو تا دارم قدرشو بدونم بقیه داستانها همه کشک است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 16:15  توسط من  | 

تجربه

بعضی وقتها فکر می کنم خیلی از چیزهایی که تو زندگیم اتفاق افتاده و بنده الان دارم با نتایجش کنار میام فقط و فقط به خاطر اینه که من خودم انتخابش کردم .

اگر اون سالی که باید از ایران می رفتم ،می رفتم . اگر از اون کاری که داشتم توش پیشرفت میکردم بیرون نمیومدم ،اگر یکم بیشتر تو زندگی سماجت به خرج میدادم ،اگر اون دختری که مادرم اون همه با دلسوزی برام انتخاب کرده بود گرفته بودم ،اگر اون گیتار لعنتی رو که اینهمه دوستش داشتم که نزدیک به ۷ سال مرتب تمرین کردم وحتی به خاطرش رفتم تو یه کارگاه مثل کارگرها موندم تا حتی روش ساختشو یاد بگیرم ،ولش نمیکردم.اگر تو دانشگاه اونهمه سر به هوایی نمی کردم ،اگر ،اگر،اگر.............

الان اینهمه حسرت تو دلم نبود .

خیلی راهمو عوضی رفتم خیلی این شاخه اون شاخه کردم ،خیلی کارها رو فقط برای راضی کردن دیگران کردم ،به خودم لطمه زدم، قدر خودمو ندونستم ،نا شکری کردم ،ولی حداقل برام یک چیز مونده که اگر درست ازش استفاده کنم می تونم از نو شروع کنم .تجربه.

فقط امید وارم که این همه شکست ارزش اون تجربه رو داشته باشه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 8:46  توسط من  | 

تا حالا شده یه کاری بکنی توش بمونی .

برای من شده یه گهی خوردم که بد جوری توش موندم ،حتما میگید چی ،دو سال پیش زن گرفتم .

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 16:4  توسط من  | 

مخم کامل گوزیده نمیدونم چیکار کنم .

از شانس بدمون امروز هم روز عید فطر باید بریم خونه مادر زنم با اون اخلاق گندش و افسردگیش دهنم سرویس.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 12:27  توسط من  | 

دکتر های مملکت ما

بچه به دنیا اومد ،یه دختر خوشگل و توپل.

اما بعد از دو روز یه تب کوچولو کرد و وقتی رفتیم دکتر ،انقدر مارو ترسوند که زانوهای زنم شل شد و نزدیک بود از حال بره.یه چیزی نزدیک ۱۰ ازمایش مختلف برامون نوشت که باید همون شب انجام میدادیم و فردا نتایج رو به ایشون نشون می دادیم.

خلاصه خانوم دکتر فوق تخصص خیلی قشنگ ساعت ۱۰ شب  راهنمایی کردمون به بیمارستان خصوصی، منم هم که حسابی حول کرده بودم نفهمیدم چه جوری اول داستان ۳۰۰،۰۰۰ تومان برای شروع دادم تا بستری شن.

خلاصه مادر و نوزاد با هم بستری شدن .

همون اولین دقایق شروع کردن به خون گرفتن از یه دست و وصل سوزن سرم به دست دیگر نوزاد دو روزه ما،خلاصه بچه انقدر جیغ زد تا جایی که دیگه گریش تموم شد و فقط یه صدای کوتاه و نصفه نیمه به گوشم می رسید،خدا خودش می دونه تو زندگیم چقدر سختی کشیدم ولی هیچوقت تو دلم اب تکون نمیخورد اما اون شب با صداهای و جیغ های این نوزاد کوچولو هر دو تا پاهام شل شده بود ،اگر زنم اونجا نبود شاید اشکمم هم در مییومد.

خلاصه بعد از دو ساعت تب بچه افتاد و کاملا حالش خوب بود،ولی دکتر می گفت که باید نتایج ازمایشها رو ببینه ،خلاصه فرداش نتایج ازمایشات رو هم دید و همون جور که انتظار داشتم  گفت که حال بچه خوبه ولی یه چیزهای بسیار ریزی تو ازمایشات هست که ممکن که شروع یه عفونت ریزی باشه ،خلاصه بازم مارو حسابی ترسوند و قرار شد که بچه دو روز بستری بمونه همراه مادرش ،دیشب هم که رفتم برای مرخص کردن بچه ،گفتن که شب ترخیص ندارن و باید فردا صبح مراجعه کنیم و توضیح دادن که البته اگر شب بمونه باید هزینه کامل یه شب رو بدم یعنی تا دیشب حدود ۵۰۰،۰۰۰ تومن صورت حساب ما می شد و برای یه شب بیشتر هم ۱۵۰،۰۰۰ تومن هم تو پاچمونه ،جمعا حدود ۶۵۰،۰۰۰ تومن به خاطر هیچی .

بعد وقتی میگم تف تو این مملکت میگید نگو ،تف که چه عرض کنم ...

ضمنا : نمیدونم چرا این شعر  همش تو مخم می خونه

من و ما كم شده ايم
خسته از هم شده ايم
بنده خاك ، خاك ناپاك
خالي از معناي آدم شده ايم

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 8:29  توسط من  | 

ادم های معمولی

یه سوال با شروع شدن بازی های المپیک تو ذهنم خطور کرد و حالا با گذشتن ۱۰ روز از بازیها خیلی بهش فکر می کنم و اونم اینه که : چرا از ما هیچ خبری تو المپیک نیست ؟

واقعا چرا ؟ چرا هیچ اثری از ما نیست ،چرا کشور ما انقدر از پرت.

شدیم یک ملت کاملا معمولی با ادمهای معمولی با ارزوهای معمولی و...

اول خودمو میگم ،چرا نشد که یه ادم موفق بشم ،همیشه با احساس گناه زندگی کردم ،از اون زمانی که دبیرستان بودم وقتی نمرم کم میشد احساس گناه ولم نمی کرد ،با خودم احساس می کردم من لیاقت این پدر و مادر و زحمات اونها رو ندارم ،تا زمان دانشگاه و حتی بعد از ازدواج فکر می کردم تنهاشون گذاشتم واحساس گناه می کردم .

حتی الانم این احساس ادامه داره ،ای لعنت بر این احساس. 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 17:56  توسط من  | 

از اخر این هفته باید منتظر به دنیا اومدن بچم باشم ،دختر، ولی هنوز برای اسم تصمیم نگرفتم اسم خوب پیدا نکردم،در هر حال نهایتا ۵ شهریور به دنیا می یاد ،الکی الکی بابا شدیم.هنوز به دنیا نیومده دلم براش تنگ شده.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 21:36  توسط من  |