تبليغاتX
روزگاری

روزگاری

سعی می کنم از همه چیز بگم

تف به این دنیا

پدر و مادرم مثل سگ و گربه با هم دعوا می کنن ،تو سن ۶۵ سالگی خیلی مسخرست  ،کل مطلب هم مربوط می شه به اتفاقات اول ازدواجشون سالهای ۱۳۵۱  که بابام یه جوان ۲۲ ساله شهرستانی بوده و مادرم از یک خانواده پر جمعیت تهرانی و هر طقی به طوقی می خورده بابام بهش بر میخورده که اره اینها می خواستن منو تحقیر کنند، و من در سن ۳۰ سالگی با زن و یه بچه در راه با کلی سوابق تحصیلی و ورزشی درخشان و کلی سوابق دو دره بازی در این روزگار ،مثل یه بچه ۲ ساله احساس عدم امنیت می کنم و دوست دارم که با کمال افتخار اعلام کنم که ،تف به این دنیا.

پی نوشت:بابا مردم جان مادرتون اصرار نداشته باشید حتما یه دختر تهرانی بگیرید از همون شهرستان خودتون بگیرید که یک عمر هر چیزی بهتون بر نخوره.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 15:55  توسط من  | 

مهاجرت

چند سال پیش وبلاگ یه بنده خدایی رو می خوندم که خیلی از دنیا و شرایط فعلیشو وایران و خلاصه هر چی که بگی شاکی بود ،این دوستمون فوق لیسانسشو گرفته بود و اون زمان سرباز بود ،که مثل اینکه شرایط سربازی و برخوردهایی که با هاش میشد خیلی زده بود تو حالش،بعد از حدود ۱ سال دوباره خیلی اتفاقی شروع کردم وبلاگشو خوندن و دیدم که سربازیش تموم شده و حالا اومده تو جامعه و خوب انتظار داره مثل ادم حسابیها تحویلش بگیرند که مثل اینکه نگرفتن و اون دوباره شاکی از زمین و زمان این داستانو تو وبلاگش می نوشت،تا اینجای داستان میشه برای ۳سال پیش.

اون روزها مصادف بود با دو دلی من برای رفتن از ایران یا موندن در کنار خانواده به هر حال اینجا زندگی راحتی داشتم و کار و ورزش  به راه بود و مجرد بودمو پولم کفاف خودمو میداد و یه دوست دختر باحالم داشتم که میمرد برام، سالی یکی دوتا سفر ترکیه و دوبی  با بچه ها میرفتیم و خلاصه هر چی این جماعت غر مزدن که ایران بد ،من تو کتم نمیرفت و همیشه از مملکت و خاک و میهن و از این حرفها دفاع جانانه می کردم،تا اینکه خواهرم با شوهرش رفتن کانادا  یکی از برادرام هم که ۵ سال پیش رفته بود ارمنستان رشته پزشکی بخونه یه  هو دیدم تنها شدم از اون بد تر که تو این دوساله ازدواج کردم و شرایط خونه اجاره ای و مخارج زندگی و خلاصه هزارو یک درگیری در زندگی متاهلی تمام جسارت منو یکجا ازم گرفت بعد از دو سال وقتی خودمو با اون روزها مقایسه می کنم  دیگه خودمو نمیشناسم،تازه من و زنم خیلی همو دوست داریم و خیلی با هم خوشیم ،به خصوص که خیلی هوای منو داره ،.

حالا چی شد که یکدفعه یاد این حرفها افتادم ، داستان بر میگرده به اون پسره که سرباز بود و اول این مطلب براتون ازش نوشتم ، واقعیت اینه که امروز داشتم بر میگشتم خونه یک دفعه خیلی اتفاقی یادش افتادم ،احساس می کردم حالا می فهمم چی میگه ،کاملا حاشو درک می کردم ،انگار که داره حرف دل منو میزنه ،با خودم تصمیم گرفتم رسیدم خونه برم وبلاگشو پیدا کنم و ببینم در چه حالیه،خلاصه بعد کلی در دسر که وبلاگشو پیدا نمی کردم بالاخره موفق شدم و وقتی چند تا پستشو خوندم فهمیدم که اونم حدود ۱ ساله که رفته کانادا ،بد جوری خورد تو حالم ،دارم فکر میکنم نکنه اشتباه کردم ،یا شاید باید برای جبرانش دست به کار شم ،خلاصه امروز ۱۷/۴/۸۷ رو فراموش نمی کنم .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 17:22  توسط من  |