زندگی
احساس می کنم الان در ۳۲ سالگی می فهمم که تصمیمات و کارهایی که کردم خوب بودن یا بد در صورتی که خیلی از هم سن و سالهای من تو همون موقع اینو درک می کردن.نمی دونم چرا من اینقدر تاخیر فاز دارم.
الان می دونم معیار های انتخاب همسر چیه و معیار های من در زمان انتخاب با اینکه ۲۹سال داشتم چقدر بچهگانه بودن.
یا در محیط کار چگونه باید برخورد کنی که مثلا ۳ سال دیگه هم بتونی مثل روزهای اول شخصیت و موقعیت خودتو از دست ندی.
یا حتی در مورد درس خوندن در دوران دانشگاه و یا برخورد با دوستان و یا فامیل .
نمیدونم این احساس درست هست یا نه ولی فکر می کنم در گذشته زیادی گند زدم.
حالا با یه زن و یه بچه و ۳۲ سال سن دیگه باید دهنمو ببندم و تحمل کنم.
فکر می کنم با خودم که خوب پسر احمق تو تو زندگی این همه سختی کشیدی دوره کودکی که مصادف شد با زمان جنگ که پدر من چون ارتشی بود تمام اون زمان جبهه بود بعد دوران دبیرستان و بعد دانشگاه و سختی ها و سر در گمی های اون زمان ولی با حمایت خانواده به یه جایی رسوندی و یه مدرک مهندسی گرفتی بعد زمان کار کردن که هر جا که میشد برای کار می رفتم و کار می کردم به طوری که موجب تعجب همه شده بودم تازه داشتم تو زندگی پله های ترقی رو طی می کردم و تو اخرین شرکت قبل از ازدواجم تو سال ۸۴ من یکی از مدیران جوان و پر تلاش بودم که خیلی هم اسم در کرده بودم و چون تو صنعت خودرو فعالیت میکنم همه منو داشتن می شناختن و رابطه های خوبی داشتم پیدا می کردم اما یه دفعه تو همون شرکت یکی از منشی ها رفت رو مخ ما و هی ما رو انگولک کرد هی پیغام می داد و به قول معروف با دست پیش کشید و با پا پس می زد و منو درگیر خودش کرده بود خلاصه ما هم که خیلی به خودمون اطمینان داشتیم همین جور رفتیم جلو تا یه روز دیدم قرار عقد گذاشتیم و حالا اون خانوم سه ساله زن من و یه بچه هم داریم.
از یه خانواده کاملا فرهنگی رفتم تو یه خانواده که تنها فرد تحصیل کرده همین خانوم من بود که لیسانس زبان داشت بقیه اونها عبارت از سه برادر دیپلم ارذل و یه مادر افسرده و یه پدر که فقط به خودش فکر می کنه و کارش تو شهرستان و ماهی ۴ یا ۵ روز می یاد و بر می گرده و همیشه هم بساط مشروبش وسطه.
مادر من یه معلم که تو نبود پدرم سالها ما هارو به دندون کشید پدرم یه نظامی که دهنش سرویس شد تاماهارو بزرگ کنه و خودش می گه من جلوی گلوله بچه بزرگ کردم خواهرم الان داره دکترای مکانیک می خونه تو کانادا و اینجا فوق لیسانسو توشریف گرفت شوهرشم مثل خودش تقریبا برادرهام یکی پزشک و برادر کوچیکم داره مهندسی مکانیک سراسری می خونه و الان با وجود دانشجو بودن از من که هفت سال سابقه دارم موفق تر داره کار می کنه.
این اختلاف فرهنگ و نگرش تازه داره خودشو نشون می ده .
قطعا اشتباه از من بوده ولی الان دیگه دیره اینها رو فقط می نویسم تا دلم خالی شه.
امید وارم بتونم یه راه خوب برای تعادل در زندگی و کار و این اعصاب بهم ریخته پیدا کنم چون فعلا تمرکز تو هیچی ندارم و احساس می کنم دارم عقب گرد می کنم.
خدایا کمکم کن.
